|
|
| |
|
|
| |
یاری که همه ورد زبانش honey بود
گویی ز honey ... honey مرادش money بود!
گویی که مرا فقط پی fun می خواست
زیرا که محبتش از اول funny بود!!
***
I said: به کجا روی شنا؟ she said: pool
I said: بکشم ناز تو را؟ she said: pull
I said: که دو پول را تو یادم دادی.
گویی چه دهم ازای آن؟ she said: پول!!
(بیژن سمندر)
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
Class of 2003
Having just graduated from Harvard, the young man was very excited thinking about his future. Getting into a taxi, the driver says to him, “How are you on this beautiful, sunny day
“I’m the class of 2003. I just graduated from Harvard and I’m very excited about getting out there and seeing what the world has in store for me
The driver shakes the young man’s hand and replies
“Congratulations young man. I’m George, Class of 1988.”
فارغ التحصیل 2003
مرد جوان که تازه از هاروارد فارغ التحصیل شده بود، خیلی هیجان زده به آینده اش می اندیشید. در حال سوار شدن به تاکسی، راننده به او می گوید: «حال شما در این روز آفتابی زیبا چطور است؟»
«من فارغ التحصیل 2003 هستم. به تازگی از هاروارد مدرک گرفته ام و خیلی هیجان دارم که بروم بیرون و ببینم دنیا برای من چه در آستین دارد.»
راننده با مرد جوان دست می دهد و پاسخ می دهد: «تبریک می گویم مرد جوان! من جورج هستم، فارغ التحصیل 1988.»
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
jokes
A mother and baby camel are talking one day when the baby camel asks, "Mom why have I got these huge three toed feet?" The mother replies, "Well son, when we trek across the desert your toes will help you to stay on top of the soft sand". "OK" said the son. A few minutes later the son asks, "Mom, why have I got these great long eyelashes?" "They are there to keep the sand out of your eyes on the trips through the desert", "Thanks Mom" replies the son. After a short while, the son returns and asks, "Mom, why have I got these great big humps on my back??" The mother, now a little impatient with the boy replies, "They are there to help us store water for our long treks across the desert, so we can go without drinking for long periods." "That's great mom, so we have huge feet to stop us sinking, and long eyelashes to keep the sand from our eyes and these humps to store water. But Mom", "Yes son? “Why the heck are we in the San Diego Zoo
یه مادر و بچه شتر داشتن با هم صحبت می کردن ، بجه شتر می گه : مامان ، این پاهای گنده سه پنجه ای که من دارم واسه چیه ؟ مادره می گه : ببین پسرم ، وقتی که ما توی بیابون سفر می کنیم ، این پنجه ها کمک می کنه که بالای شن های روان بمونیم . بچه می گه : مرسی . چند دقیقه بعد دوباره می پرسه : این مژه های گنده واسه چیه ؟ مادره می گه : اونا باعث میشن که وقتی تو بیابون سفر می کنیم نزارن شن ها توی چشات برن . بچه هم میگه : مرسی مامان . بعد از مدتی بچه دوباره میاد و میگه : این کوهان های گنده پشت من واسه چیه ؟ مادره این دفعه با کمی بی حوصلگی می گه : اونا کمک می کنن که اب رو توی ذخیره کنی برای وقتی سفر های طولانی توی بیابون داریم و می تونیم زمان زیادی بدون آب راه بریم . بچه هم میگه : این عالیه مامان ، پس ما پاهای بزرگی داریم تا تو شن ها غرق نشیم ، مژه های بزرگی داریم تا شن تو چشامون نره و کوهان داریم تا آب رو ذخیره کنیم ، ولی مامان ! مادره میگه : چیه پسرم : بچه می گه : پس چرا ما توی باغ وحش لعنتی سان دیاگو هستیم ؟
Little Johnny returns from school and says he got an "F" in arithmetic. "Why?" asks the father. "The teacher asked 'How much is 2x3?' I said '6.'" "But that's right!" The father replied. "Then she asked me 'How much is 3x2?'" "What the heck's the stupid difference?" asked the father. "That's what I said!"
جانی کوچولو از مدرسه میاد خونه و به باباش میگه : بابایی من امروز نمره F گرفتم ( معادل صفر خودمون ) باباهه میگه چرا ؟ جانی هم میگه : معلممون پرسید 2*3 چند میشه ؟ من گفتم 6 . باباهه هم گفت : ولی این درسته پسرم ! جانی گفت : بعد از من پرسید 3*2 چند میشه ؟ باباهه هم گفت : دیوونه ، مگه چه فرقی داره ! جانی گفت : خوب من هم همینو به معلممون گفتم !
A man went to visit a friend and was amazed to find him playing chess with his dog. He watched the game in astonishment for a while. "I can hardly believe my eyes!" he exclaimed. "That's the smartest dog I've ever seen."
"Nah, he's not so smart," the friend replied. "I've beaten him three games out of five
یه روز یه مرده میره به دیدن دوستش و اونو میبینه که با سگش داره شطرنج بازی میکنه ( و صد البته فر میخوره ) و بازی اونارو یه چند دقیقه ای با شگفتی ( فر خوردگی ) نگاه میکنه و میگه : اون چیزیرو که میبینم باور نمی کنم ! اون باهوش ترین سگیه که تا حالا دیدم ! دوستش هم میگه : نه بابا ، این قدر ها هم زرنگ نیست ، سه بر دو ازش جلو ام !!!!!
A hunter dials 911 and says, "I just shot at something that I thought was a deer but it was another hunter. I'm afraid I just killed him."
The operator says, "It's OK sir, it may not be as bad as you think. First, make sure he's really dead."
The guy says OK and sets down the phone. Then the operator hears a gunshot. He picks up the phone and says, "OK, now what?"
یه شکارچی زنگ می زنه به مرکز فوریتهای پزشکی و می گه :کمی قبل من یه چیزی دیدم و فکر کردم که گوزنه و بهش شلیک کردم ولی الان متوجه شدم که یکی دیگه از شکارچی هاست ،بدبختانه من اونو کشتمش.
اپراتور جواب داد: خیلی خوب آقا ،حالا یه اتفاقی افتاده ولی قبل از هر چیز مطمئن بشین که طرف واقعا مرده.
شکارچی می گه خیلی خوب و گوشی رو می زاره کنار تلفن .بعد از چند لحظه اپراتور صدای شلیک می شنوه .شکارچی دوباره گوشی رو بر می داره و می گه خوب حالا باید چکار کنم.
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
A police officer pulled a guy over for speeding
Officer: May I see your drivers license
Driver: I dont have one. I had it suspended when I got my 5th DUI
Officer: May I see the owners card for this vehicle
Driver: Its not my car. I stole it
Officer: The car is stolen
Driver: Thats right. But come to think of it, I think I saw the owners card in the glove box when I was putting my gun in there
Officer: Theres a gun in the glove box
Driver: Yes sir. Thats where I put it after I shot and killed the woman who owns this car and stuffed her in the trunk
Officer: Theres a BODY in the TRUNK
Driver: Yes, sir
Hearing this, the officer immediately called his captain. The car was quickly surrounded by police, and the captain approached the driver to handle the tense situation
Captain: Sir, can I see your license
Driver: Sure. Here it is
It was valid
Captain: Whos car is this
Driver: Its mine, officer. Heres the owner card
The driver owned the car
Captain: Could you slowly open your glove box so I can see if theres a gun in it
Driver: Yes, sir, but theres no gun in it
Sure enough, there was nothing in the glove box
Captain: Would you mind opening your trunk? I was told you said theres a body in it
Driver: No problem
Trunk is opened; no body
Captain: I dont understand it. The officer who stopped you said you told him you didnt have a license, stole the car, had a gun in the glovebox, and that there was a dead body in the trunk
Driver: Yeah, Ill bet the lying son of a bitch told you I was speeding, too
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره. افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟ راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟ -این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!! -این ماشین دزدیه؟ - آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم! -یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟ - بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب . --یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟ بله قربان همینطوره!!! با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد. سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟ مرد:- بله بفرمائید !! گواهینامه مرد کاملا صحیح بود! سروان:-این ماشین مال کیه؟ مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش ! اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود! - میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟ - البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !! واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود ! - میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !! - ایرادی نداره مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!! سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!! مرد:- عجب ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم !!!
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
A vampire bat came flapping in from the night covered in fresh blood and parked himself on the roof of the cave to get some sleep
Pretty soon all the other bats smelled the blood and began hassling him about where he got it
He told them to go away and let him get some sleep but they persisted until finally he gave in
"OK, follow me" he said and flew out of the cave with hundreds of bats behind him
Down through the valley they went, across a river and into a forest full of trees
Finally he slowed down and all the other bats excitedly milled around him
"Now, do you see that tree over there?" he asked
"Yes, Yes, Yes!" the bats all screamed in a frenzy
"Good" said the bat, "Because I sure as hell didn't!"
یه خفاش در حالیکه آغشته به خون بوده از گشت شبانه اش بر می گرده و برای اینکه بتونه کمی استراحت کنه از سقف آویزون میشه.
خیلی زود بوی خون به مشام خفاشهای دیگه هم می رسه و شروع به سوال پیچ کردن خفاش می کنن که بگه این خونها از کجا آمده!
خفاش هی اصرار می کنه که دست از سرش بردارن و بزارن که اون استراحتش رو بکنه ولی خفاشهای دیگه دست بر نمی دارن تا اینکه عاقبت خفاش راضی میشه که اونجا رو نشون بده
خفاش گفت:خیلی خوب دنبالم بیاین و در حالیکه چند صد تا خفاش دیگه دنبالش می اومدن غار رو ترک کرد.
اونها از میون دهکده و بر فراز رودخونه و لابلای جنگل می گذرن .تا اینکه بالاخره خفاش سرعتش رو کم می کنه و بقیه خفاشهای دیگه هم بدورش حلقه می زنن
خفاش از اونها پرسید:اون درختی که اونجاست رو می بینین؟
خفاشهای دیگه با هیجان گفتن :آره آره !!!
خیلی خوبه چون من ندیدمش!!!
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
A man drives to a gas station and has his tank filled up. The gas pumper spots two penguins Asitting in the back seat of the car
He asks the driver, "What's up with the penguins in the back seat"
The man in the car says "I found them. I asked myself what to do with them, but I haven't had a clue."
The clerk ponders a bit then says, "You should take them to the zoo."
"Hey, that's a good idea," says the man in the car and drives away
The next day the man with the car is back at the same gas station. The clerk sees the penguins are still in the back seat of the car
"Hey, they're still here! I thought you were going to take them to the zoo."
"Oh, I did," says the driver, "And we had a swell time. Today I am taking them to the beach."
مردی برای پرکردن باکش به پمپ بنزین می ره.متصدی پمپ بنزین می بینه که دو تا پنگوئن روی صندلی عقب ماشین مرد نشسته اند.
متصدی از مرد پرسید :ببینم جریان اون پنگوئنها که عقب ماشینت نشستن چیه؟
راننده گفت:من اونها رو پیدا کرده ام و هر چی هم با خودم فکر میکنم که باید با اونها چکار کنم چیزی به ذهنم نمی رسه.
فروشنده کمی فکر کرد و گفت:تو باید اونها رو ببری باغ وحش.
راننده گفت:فکر خوبیه و از جایگاه بیرون رفت .
روز بعد راننده دوباره به همون پمپ بنزین رفت .متصدی پمپ بنزین دید که پنگوئنها هنوز عقب ماشین هستن.
ببینم اونها که هنوز اونجان.من دیروز فکر کردم که اونها رو می بری باغ وحش؟
آره بردمشون!اتفاقا خیلی هم خوش گذشت.امروز می خوام ببرمشون کنار دریا
Three elderly ladies were at the doctor for a cognitive reasoning test.
The doctor says to the first gal, "What is three times three?" "297," was her prompt reply. "Ummm humm," says the doc.
The doctor says to the second lady, "It's your turn now. What is three times three?" "Friday," replies the second lady. "Ummm humm..."
Then the doc says to the third, "Okay, mam, your turn. What's three times three?"
"Nine," she says. "That's wonderful!" says the doc. "Tell me, how did you get that?"
"Simple," she says, beaming... "I subtracted 297 from Friday!"
سه تا خانم سالخورده برای تست روان شناسی پیش دکتر می رن.
دکتر از اولی می پرسه: سه سه تا ؟
پیرزن جواب داد :297 تا!
-اوهوم
دکتر این بار از دومی می پرسه:نویت توئه ،سه سه تا؟
پیرزن جواب داد :جمعه!!
-اوهوم
سپس دکتر از سومین خانم می پرسه:خانم نوبت شماست:سه سه تا؟
پیرزن جواب داد:9 تا. -عالیه خوب بگو ببینم نه رو از کجا آوردی؟ پیرزن :خیلی ساده 297 رو از جمعه کم کردم !!!
|
|
| |
|
|
|
|